close
تبلیغات در اینترنت
داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه
داستان های عاشقانه
خدایا نذاشتی با عشقمون زندگی کنیم دمت گرم بذار با زندگیمون عشق کنیم.....
تصاویر عاشقانه غروب کنار ساحلاین همه استخوان در بدنم بود چرا دلم را شکستیعاشقت بودمو تا ابد عاشقت می مانمپرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كردعزیزم،عشقم،عسلم، بغلم کن عشق خوبمخدایا مرا ببخش یا او یا هیچکسبا همه‌ی بی سر و سامانی‌ام  باز به دنبال پریشانی‌ام درد ناک ترین جدایی هاباز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختندببخش اگه یکی رو دارم برام خدایی میکنه . . .
داستان زیبای عشق یعنی....

عشق یعنی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است؛ شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟


زمان ارسال :13 / 02 / 1394
نويسنده:
ادامه حرفای یه دل شکسته
پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد

سایت دلنوشته های عاشقانه

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.

 

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.


زمان ارسال :10 / 02 / 1394
نويسنده:
ادامه حرفای یه دل شکسته
عزیزم،عشقم،عسلم، بغلم کن عشق خوبم

سایت دلنوشته های عاشقانه دلجو

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا....


زمان ارسال :06 / 02 / 1394
نويسنده:
ادامه حرفای یه دل شکسته
عاشق و معشوق بایدعشقشون دریایی باشه...

DELjo

کفش کودکی را دریا برد،کودک روی ساحل نوشت:

دریـای دزد

آن طرف تر مردی که سید خوبی داشت، روی ماسه ها نوشت:

دریای سخاوتمنـد

جوانی غرق شد، مادرش روی شن ها نوشت:

دریای قاتـل

پیر مردی مرواریدی صید کرد، ونوشت:

دریای بخشنـده

موجی نوشته ها را شست و دریا آرام گفت:

به قضاوت دیگران اعتنا نکن اگر می خواهی دریا باشی...

 


زمان ارسال :01 / 02 / 1394
نويسنده: