close
تبلیغات در اینترنت
داستان غمگین عاشقانه

داستان غمگین عاشقانه

داستان غمگین عاشقانه

داستان غمگین عاشقانه

داستان غمگین عاشقانه

داستان غمگین عاشقانه
داستان غمگین عاشقانه
خدایا نذاشتی با عشقمون زندگی کنیم دمت گرم بذار با زندگیمون عشق کنیم.....
تصاویر عاشقانه غروب کنار ساحلعاشقت بودمو تا ابد عاشقت می مانماین همه استخوان در بدنم بود چرا دلم را شکستیدرد ناک ترین جدایی هابه حرمت نان و نمکی که با هم خوردیممن باشم و تو باشی و عشق و دیگر هیچببخش اگه یکی رو دارم برام خدایی میکنه . . .عزیزم،عشقم،عسلم، بغلم کن عشق خوبمپرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كردخدایا چرا بر دل دیگران سنگینی میکنم
پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد

سایت دلنوشته های عاشقانه

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.

 

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.


زمان ارسال :10 / 02 / 1394
نويسنده:
ادامه حرفای یه دل شکسته