close
تبلیغات در اینترنت
دلنوشته های غمگیم

دلنوشته های غمگیم

دلنوشته های غمگیم

دلنوشته های غمگیم

دلنوشته های غمگیم

دلنوشته های غمگیم
دلنوشته های غمگیم
خدایا نذاشتی با عشقمون زندگی کنیم دمت گرم بذار با زندگیمون عشق کنیم.....
تصاویر عاشقانه غروب کنار ساحلعاشقت بودمو تا ابد عاشقت می مانماین همه استخوان در بدنم بود چرا دلم را شکستیدرد ناک ترین جدایی هابه حرمت نان و نمکی که با هم خوردیممن باشم و تو باشی و عشق و دیگر هیچببخش اگه یکی رو دارم برام خدایی میکنه . . .عزیزم،عشقم،عسلم، بغلم کن عشق خوبمپرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كردخدایا چرا بر دل دیگران سنگینی میکنم
عزیزم،عشقم،عسلم، بغلم کن عشق خوبم

سایت دلنوشته های عاشقانه دلجو

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا....


زمان ارسال :06 / 02 / 1394
نويسنده:
ادامه حرفای یه دل شکسته